اُتاق زیر شیروانی

5 اُمین : اولین بار!

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷

اسم وبلاگ رو قبلا شنیده بودم ولی خب اولین باری که کنجکاو شدم وقتی بود که یه اس ام اس از همکلاسیه دبیرستانم که تازه رفته بود (اون موقعه من پشت کنکوری بودم) دانشگاه اومد برام که آدرس وبلاگش رو توش نوشته بود و گفته بود خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی! منم کنجکاو شدم و رفتم سراغ کامپیوتر خونگی (موبایلم از این نوکیا ساده ها بود) و خلاصه با اینکه اصلا نمیدونستم چجوریه خیلی خوشم اومد از وبلاگ و تصمیم گرفتم که یکی بسازم واسه خودم و اولین وبلاگم مرداد ۹۲ ساخته شد. ولی انصافا هیچ وقت یاد نگرفتم که وبلاگنویسی چطوریه تا با بیان آشنا شدم و فهمیدم که همین که خودت دو خط بنویسی حالا هر چی میخواد باشه خیلی بهتره از کپی کاری های که تو میهن بلاگ و بلاگفا میکردم. البته ناگفته نماند که من تو بلاگفا اصلا وبلاگ های خوب رو نمیشناختم و هیچ دوستی اونجا نداشتم که تاثیری روم داشته باشه و دست از این کپی کاری ها بردارم. بیان رو هم از طریقه ی برنامه ی به روز که جمعه ها ساعت ۱۳ از شبکه ی سه پخش میشد باهاش آشنا شدم. ولی و اما شروع من تو بیان خیلی توفانی بود سه سال پیش من یک وبلاگ داشتم به اسم خانه ی من و من اونجا ۴۰۰ دنبال کننده داشتم حتی با دوستام رفتیم تا اولین مجله ی وبلاگی رو انتشار بدیم که دیگه نشد حتی اولین صفحه ی مجله رو هم طراحی کرده بودم بلاگر عکاس داشتیم حتی.

و حالا امروز، خیلی آروم کنج اتاقِ زیر شیروونی خودم نشستم و دارم بلاگر های جوان رو نگاه میکنم! و دیگه از اون همه کامنت زیر پست هایم خبری نیست! 

  • ۹۷/۰۴/۱۶
  • آقای دال

نظرات  (۷)

مجله وبلاگی ... ایده خوبی بوده کاش ادامه میدادین
پاسخ:
آره خوب بود ولی وقت و حوصله اش رو نداشتم راستش.
ولی برگشتن دوباره به دنیای وبلاگ نویسی حتما حس خوبی داره براتون :)
باز هم دوستای زیادی خواهید یافت و کلی دنبال کننده ؛)
پاسخ:
البته من نرفته بودم تا دوباره برگردم... وبلاگ زیاد عوض میکردم ولی پاییز که بیاد اینجا یکساله میشه :)

شما؟ 400 تا دنبال کننده؟ :)
خیلی متفاوته با اون چیزی که من از روحیات آقای دال شناختم :
پاسخ:
آره بنده😎 پس چی خیال کردید.
الان دیگه اونجوری نیستم :)
از یه زمانی به بعد کمیت برا دنیا وبلاگ ارزشش رو از دست میده.
پاسخ:
به نظرم از دست بده خیلی بهتره.
  • آسـوکـآ آآ
  • چرا بستینش
    واقعا وبلاگ نویسا نمیتونن نوشتن رو بذارن کنار
    کاش نگه میداشتین وبلاگتون رو که خودتون از پیشرفتتون ذوق کنید :)
    پاسخ:
    راستش اونجا خییلی شلوغ بود ترجیح دادم یه جا باشم که خلوت تر باشه :)
    دارم بلاگر های جوان رو نگاه میکنم 
    فقط همین یه نیم خط :))))) 
    سلام بابا بزرگ قصه گو و مهربان :دی 
    پاسخ:
    جدی دارم حرف میزنم خانوم چرا میخندید؟! :|
    حالا هی شما جدی نگیر!
    خب آخه یجوری نوشتی انگار یه 50 سال از سنت گذشته و بازنشسته از وبلاگ نویسی. این گوشه نشسته ما رو نگاه میکنه ! 
    پاسخ:
    😁
    حالا یه دفعه خواستیم ژست بزرگان رو بگیریم شما نزارید😒